جان هاوکینز تشریح کرد
شناخت موتور خلاقیت در یک اقتصاد خلاق
مدیریت خلاقیت، درک دو مساله را می‌طلبد: اول این‌که چه زمان باید ماهیت غیررقابتی ایده‌ها را به‌کار گرفت؛ و دوم این‌که چه زمانی باید حقوق مالکیت فکری را درنظر گرفته و به ایده‌هایی که می‌توانند تبدیل به محصول شوند جنبه رقابتی بخشید. تصمیم‌گیری زیر این دو مساله، اساس فرآیند مدیریت [خلاقیت] هستند.

اقتصاد خلاق: در جامعه مدرن امروزی خلاقیت و نوآوری به تمامی کارهای روزمره ما سرایت کرده است؛ کارهای سادهای همچون طی مسیر هر روزه تا محل کار، و انجام خرید و تماشای فیلم در سینما. برای درک مفهوم خلاقیت و اهمیت مالکیت فکری جهت به‌کارگیری «مالکیت خصوصی» برای دستیابی به سود، به کتاب «اقتصاد خلاق: مردم چگونه از ایده‌هایشان پول درمی‌آورند» اثر جان هاوکینز مراجعه می‌شود؛ کتابی که در سال 2001 منتشر شده و از آن موقع تاکنون برای آنان که می‌خواهند خلاقیت را با تیزبینی تجاری ادغام کنند مرجع مناسبی به‌شمار می‌رود. دفتر صنایع خلاق سازمان جهانی مالکیت معنوی در حاشیه اجلاس بین‌دولتی توسعه، مصاحبه‌ای با دکتر جان هاوکینز تحت عنوان صنایع خلاق و مالکیت فکری انجام داده است که در ادامه آن را می‌خوانید:


 آقای هاوکینز، اگر ممکن است کمی درباره زمینه ها و سوابق کاری خود برای ما بگویید.
من مشاغل مختلفی را تجربه کرده‌ام. با خبرنگاری شروع کردم و سپس به نویسندگی با موضوع تلویزیون و ارتباطات، رسانه و ماهواره و فناوری‌های نو روی آوردم. پس از آن مشاور سیاست‌گذاری و مدیر اجرایی موسسه بین‌المللی ارتباطات شدم؛ تنها اندیشکده سیاست و فناوری ارتباطات که از حدود 100 کشور جهان عضو دارد. کارهایی را در سطح سیاست جهانی انجام داده و بعد وارد حیطه کسب‌وکار شدم. در این راستا مهم‌ترین کار من با شرکت تایم وارنر درخصوص توسعه شرکت‌های جدید جهت گسترش دارایی‌های فیلم و تلویزیون بود. اکنون من دو زندگی مجزا دارم؛ در اولی به‌عنوان یک تاجر کار می‌کنم و مدیر چندین شرکت در زمینه تجارت فیلم و تلویزیون هستم. و به‌موازات آن در زندگی دوم خود به برخی کشورها، شهرها و شرکت‌ها در زمینه کشف خلاقیت، مدیریت آن و راه‌های تبدیل این خلاقیت به پول کمک می‌کنم. این‌جاست که پای مالکیت فکری به میان می‌آید.

 چه چیزی الهام‌بخش شما بود و باعث شد که شما به مساله «خلاقیت» روی آورده و بر آن متمرکز شوید؟ 
اواخر دهه 1990 توجه ها به‌سمت فناوری، کامپیوتر و فناوری اطلاعات جلب شد: توسعه وِب، اینترنت و فضای مجازی؛ و من حس کردم چیزهایی که تاکنون در حرفه من موجب انگیزه و حرکت بوده، یعنی افرادی که ایده دارند، نادیده گرفته می‌شوند. احساس کردم اکنون که توجه همگان به‌سمت فناوری معطوف گشته این افراد موردغفلت واقع شده‌اند. می‌خواستم دوباره به این افراد توجه شود، به ایده‌هایشان: چگونه می‌توان افراد را به ایده داشتن تشویق کرد؟ آن‌ها برای داشتن ایده چگونه می‌توانند با یکدیگر همکاری کنند؟ [چرا و] چگونه می‌شود که گاهی ترجیح می‌دهند این کار را به‌تنهایی انجام دهند؟ و درنهایت این‌که آن‌ها چگونه این ایده‌ها را حفظ کرده و به مرحله عمل می‌رسانند تا به‌وسیله آن کسب و کاری راه بیاندازند؟ در این راستا همان‌طور که نسل متمادی مدیران، کار با کامپیوتر و اینترنت را یاد گرفته اند، اکنون نیز باید درباره مالکیت فکری آموزش ببینند.

 شما خودتان با این چالش‌ها  مواجه شدید یا آن‌ها را از تجارب دیگران به‌دست آوردید؟
افراد بسیاری به من مراجعه می‌کردند و مثلا می‌گفتند: «ما می‌خواهیم کار جدیدی را شروع کنیم»، «ما می‌خواهیم این نرم‌افزار را ارتقاء دهیم»، «ما ایده‌ای برای یک فیلم داریم»، «ما یک ایده برای چاپ [کتاب] در سر داریم»، «ما برای تجارت الکترونیکی یک ایده خوب داریم». خیلی از آن‌ها نمی‌دانستند از کجا باید شروع کنند. دولت سر از کارشان در نمی‌آورد و موسسات حقوقی هم رغبتی برای کمک به آن‌ها از خود نشان نمی‌دادند. در این‌جا بود که فهمیدم در این زمینه یک سری مسایل مثل بانک‌ها و موسسات مالی و بنگاه‌های عمومی به خصوص دولت، نیاز به توجه بیشتری داشتند. 
امروزه مردم هرچیزی را خرید و فروش می‌کنند؛ واژه، موسیقی، عکس، ابزار، نرم‌افزارهای کامپیوتری، ژن، کپی‌رایت، علائم تجاری، حق امتیاز، پروپوزال، شهرت، چهره، احترام، برَند، رنگ و ...درحقیقت محصولاتی که در این بازار پرهیاهو خرید و فروش می‌گردند، «حق استفاده» ، و یا به‌قول وکلا «استفاده از مالکیت فکری» است.

 پس یعنی شما با ایده «ایده‌ها» کار خود را آغاز کردید؟ شما سپس کتابی تحت عنوان «اقتصاد خلاق» را تالیف و منتشر کردید. درحقیقت شما از «فرد خلاق» به «اقتصاد خلاق» رسیدید؛ چه جهش عظیمی! 
بله، جهش بزرگی است؛ اما کافی است نگاهی به شرکت‌های موفق بزرگ بیاندازید تا ببینید که همگی با ایده یک یا دو نفر شروع شده‌اند که یا می‌خواستند کارِ متفاوتی انجام دهند و یا کاری را متفاوت و بهتر از سایرین انجام دهند، و درنتیجه به جایگاه موفق فعلی رسیده‌اند. در ابتدا توجهم را بر روی هنر در زمینه‌های فرهنگی و صنایع خلاق متمرکز کردم، ولی به نظرم بحث خلاقیت گسترده‌تر از این حرف‌هاست؛ وجود خلاقیت نه فقط در صنایع خلاق که تقریبا در هر زمینه‌ای اعم از برنامه‌ریزی و حمل ونقل شهری، هتلداری و... ضروری است. توسط خلاقیت است که به شناختی شگرف از استعداد نهفته در افراد دست پیدا می‌کنیم و به آن‌ها توانایی توسعه این استعدادها را در یک قالب منظم و سازمان یافته می‌دهیم. 
نه خلاقیت مفهوم جدیدی است و نه اقتصاد، ماهیت و وسعت ارتباط میان این دو مفهوم، و چگونگی درکنار هم قرار گرفتن آن‌ها جهت خلق ارزش و دارایی است که مفهومی جدید می‌آفریند.

 پس چرا از عبارات دیگری مانند «جامعه دانشی» و یا «جامعه اطلاعات» بهره نگرفته اید؟
واژه «اطلاعات» در نظر من کمی منسوخ و منفعل است. من تاریخچه این واژه را بررسی کردم. در طی 40 تا 50 سال اخیر این واژه تحولات عمیقی داشته، چرا که سیستم‌های کامپیوتری آنقدر این واژه را به‌کار برده‌اند که دیگر این واژه، انسان و احساسات و رفتارهای انسانی را در ذهن تداعی نمی‌کند. مردم براساس اطلاعات عمل می‌کنند تا بتوانند ایده‌ای خلق کنند، بنابراین اطلاعات نمی‌تواند کافی باشد. 
واژه «دانش» هم بیش از آن‌چه که باید، کتابی و علمی بود و در این موضوع به‌کار نمی‌آمد. چیزی که من می‌خواستم این‌جا بود (به سر خود اشاره می‌کند)، در مغز و فکرم، و این‌که چگونه فکرم را برای داشتن ایده‌ای نو و یا بهتر به‌کار بگیرم. بنابراین می‌بینید که واژه‌های «دانش» و «اطلاعات» در این کاربردی که من می‌خواستم نمی‌گنجیدند. اما به نظر می‌رسید واژه «خلاقیت» -که آن را معادل با فعل «آفریدن» و برای نسبت دادن صفت آفریننده به خداوند به‌کار می‌بریم- مفهومی بسیار کهن و اولیه را در این راستا برساند. من نسبت به انتخاب این واژه رویکردی غیرمادی را درنظر گرفتم چراکه فکر می‌کنم مردم هم نسبت به خلاقیت خودشان چنین دیدگاهی داشته باشند. این مساله بسیار شخصی و درونی است. مثلا وقتی کسی می‌گوید: «من یک ایده دارم»، «نظرت درباره آن چیست؟» شنونده پس از اندکی توجه منتظر می‌ماند تا [از درون] برانگیخته شده و احساسات به او القا شود. بنابراین مفهومی از تولد نیز در این میان به چشم می‌آید که ضمن این‌که بسیار شخصی است معنوی و غیرمادی نیز می‌باشد. هیچیک از واژه‌های «دانش» و «اطلاعات» نمی‌توانستند این همه احساس و تسلط و مفهوم را یک‌جا و همزمان در خود جای داده و منتقل کنند. قصد من از انتخاب واژه‌ها و عبارات «خلاقیت» و «اقتصاد خلاق»، تداعی مفهومی بسیار شخصی بود. 

 تعریف شما از اقتصاد خلاق چیست؟ 
به نظرم بهتر است در تعریف آن بگویم که اقتصاد خلاق، اقتصادی است که درآن ورودی‌ها و خروجیه‌ای اصلی، ایده‌ها هستند. در این اقتصاد، اکثریت مردم بیشتر وقتشان را صرف پیدا کردن ایده و پرورش آن می‌کنند، و به ظرفیت‌های خود برای داشتن ایده می‌اندیشند. در چنین جامعه و اقتصادی مردم به یک کار تکراری و خسته کننده که از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر انجامش دهند قانع نمی‌شوند (کاری که تا سال‌ها در کارخانه ها مردم به آن خو کرده بودند). مردم در این اقتصاد در هر حالی که باشند، صحبت با دوستان، صرف نوشیدنی و یا هر کار دیگری، به این می اندیشند که می‌توانند ایده‌ای داشته باشند که واقعا عملی و کاربردی است، و انگیزه و نیروی محرک‌های برای کار و تفکرات هویتشان شود نه ایده‌ای که صرفا کمی لذت درونی برایشان دارد.

 به نظر می‌رسد که میخواهید انسانگرایی را به اقتصاد برگردانید.
این موضوع عمیقاً انسان گراست.  

 واکنشها برای پذیرش اصطلاح «اقتصاد خلاق» چگونه بود؟
اصطلاح «اقتصاد خلاق» به‌طور گسترده در جای جای جهان استفاده می‌شود. من به بسیاری کشورها سفر کرده‌ام و می‌بینم که اکنون دیگر همه افراد، شهرها و کشورها می‌خواهند خلاق باشند. این مساله به جایی رسیده که دلم می‌خواهد شهری پیدا شود و بگوید ما اصلا نمی‌خواهیم خلاق باشیم و یا به‌شکل دقیقتر و صحیحتری نسبت به سایرین از واژه خلاقیت استفاده کند. واژه خلاقیت بیش از حد استفاده شده است و من در تلاش هستم تا مجدداً اصول اولیه آن را تثبیت کنم. هر کسی تعبیر خودش را از این واژه دارد. تعبیر خودِ من از خلاقیت بیشتر بر انسانی متمرکز است که در مسیر زندگی قدم نهاده تا ابتدا با درک و شیوه خویش، خودش را و سپس ازطریق آن کارش را بشناسد. همه افراد زیر بار این رشته [ارتباطی] میان خودشناسی و کار نمی‌روند. بسیاری حاضر نیستند زحمت فکر کردن به مقدمات انسان‌گرایانه آن را به خود بدهند و تنها به جنبه اقتصادی و اجتماعی آن توجه می‌کنند. من مشکلی با این قضیه ندارم ولی خودم میان خاستگاه‌های انسانی رابطه برقرار می‌کنم. این‌گونه اقتصاد خلاق به قدرتی فوق‌العاده دست پیدا خواهد کرد. 

 چه تفاوتی میان خلاقیت و نوآوری وجود دارد؟ 
من بین این دو مفهوم تفاوت عمدهای قایل هستم. احتمالا در کتابم به این تفاوت اشارهای نشده ولی اخیراً بیشتر بر این موضوع تعمق کرده‌ام. خلاقیت در درون فرد وجود داشته و ذهنی است، درحالی‌که پایه و اساس نوآوری بر جمع و گروه بنا شده و برونی و قابل مشاهده است. نوآوری همواره باید به کمیته یا هیاتی ارایه گشته و برای بقا و ادامه آن نیاز به تایید آن گروه دارد، حال آن‌که خلاقیت درونی و نهفته‌تر است. خلاقیت می‌تواند به نوآوری تبدیل شود و می‌تواند به آن نیرو ببخشد. خلاقیت می‌تواند منجر به نوآوری گردد. [اما] نوآوری هرگز نمی‌تواند موجب خلاقیت گردد. شما یک آهنگ پاپ را درنظر بگیرید؛ می‌تواند بسیار خلاقانه باشد. کسی که چنین آهنگی را ساخته، آهنگی که واژه و شعر و صدایش را دوست می‌داریم، حتماً فرد خلاقی است. ولی این نوآورانه نیست. فردی مثل تام کروز می‌تواند خلاق باشد، ولی نوآور (مبتکر) نیست. یک تهیه کننده یا کارگردان فیلم و یا یک رهبر ارکستر و یا یک طراح، همگی می‌توانند خلاق باشند ولی نوآور نه.

 پس آیا تفاوتی میان خلاقیت علمی و خلاقیت هنری نیز وجود دارد؟
خلاقیت علمی امر جالب توجهی است. دو سال پیش با سِر جان ساللستِن که مسوول بخش انگلستان پروژه ژنوم انسانی بودند صحبت داشتم. ایشان می‌گفتند که کارشان خلاقانه نیست. به بیان خودشان “تنها به‌شدت مشغول به کار و مقایسه اشکال ژن‌ها هستیم و به‌هیچ وجه خلاق نیستیم”. به نظر من دانشمندان نیز می‌توانند به اندازه هنرمندان خلاق باشند. من شکی در این موضوع ندارم. بسیاری از هنرمندان هستند که خلاق نیستند. چیزی می‌سازند و یا طرحی می‌کشند که به مهارتی و فنی خوب است، ولی چیزی نیست که من از نظر من بتوان آن را خلاق خواند. بسیاری برنامه‌نویسان کامپیوتری هستند که برنامه می‌نویسند ولی خلاق نیستند؛ شاید تنها یک یا دو نفرشان واقعا خلاق محسوب شوند. 

 پس ابتدا ایده است که شکل می‌گیرد، خواه شما هنرمند باشید یا دانشمند؛ کاری که شما با آن ایده انجام دهید میان محصول خلاق و/ یا نوآوری شما تمایز ایجاد می‌کند؟ 
نوآوری یک فرایند اجتماعی است که بیشتر با ایجاد راهی جدید و روشی نو برای انجام کار در بازار و رساندن نتیجه آن به‌دست مصرف کننده سر و کار دارد. 

 شما در کتاب خود نوشته بودید که: «علم و هنر هر دو درتلاش برای تجسم و بیان ماهیت و مفهوم حقیقت هستند. تفاوت آن‌ها زمانی آغاز می‌گردد که ببینیم هرکدام از آن‌ها چرا این کار را انجام می‌دهند و چگونه تجسم خود را به جهان ارایه می‌کنند، و ارزش اقتصادی آن را چگونه تامین مینمایند. به بیانی سادهتر، خلاقیت در علم و هنر یکسان است، این محصولات خلاقِ این دو هستند که با یکدیگر فرق می‌کنند.» هنوز هم به این امر معتقدید؟ 
بله، قطعا. 


 نقش مالکیت فکری در این رابطه چیست؟ 
تا همین چند سال اخیر، مالکیت فکری موضوعی پوشیده و مبهم به‌شمار میآمد که تنها متخصصین امر قادر به درک و به کارگیری مفهوم آن بودند ولی امروزه این مفهوم نفوذ وسیعی روی روش کسب ایده، مالکیت آن و محصولات اقتصادی جهانی دارد.   
افراد باید از ایده‌های خود پول دربیاورند، پس باید حقوق انحصاری خاصی برای ایده‌هایشان قایل شد. برای این منظور ابزاری همچون کپی‌رایت، امتیاز انحصاری، علائم تجاری و دیگر سیستم‌های حقوقی مالکیت وجود دارند. این یکی از راه‌ها و البته برای برخی صنایع مهم‌ترین راه محسوب می‌شود، ولی برای دیگر صنایع هم که این راه مهم‌ترین به‌شمار نمی‌رود باز هم مهم می‌باشد. ولی به‌راستی آن‌ها چگونه این ابزار را [جهت حفظ حقوق خود] به‌کار می‌گیرند؟ در این زمینه باید بگویم که هرچه‌قدر مردمی که ایده دارند به ایده‌های دیگر افراد نیز دسترسی داشته باشند، وقتی که یک حق انحصاری به آن‌ها اعطا می‌شود – اعم از کپی‌رایت، امتیاز انحصاری و یا علامت تجاری؛ اگرچه در مواردی این‌ها بسیار با یکدیگر متفاوتند- باید به‌شکلی این کار انجام شود که به‌طور متناسب میان حقوق افراد، نیاز و توجیهی مناسب برای کسب درآمد تعادل برقرار گردد؛ و اگر این نسبت‌ها نامتناسب باشد، فرد درآمد هنگفتی پیدا می‌کند. من نه با کسانی که درآمدشان زیاد است و نه با این مساله که دیگر افراد به آن ایده یا کار دسترسی پیدا کنند به‌هیچوجه مشکلی ندارم. و مشکل اصلی همین است. این‌که افرادی هستند که می‌گویند با این مساله مشکلی ندارند. من مدیر یک شرکت فیلم‌سازی هستم. دارایی‌های ما کاملا ذیل قانون کپی‌رایت قرار دارد. ما باید کپی‌رایت خود را محفوظ نگاه داریم و هیچ شک و تردیدی در این نیست. کسی که آهنگ می‌سازد و یا رمانی می‌نویسد، ایده‌ای داشته و یک برَندی را خلق کرده که مسلما و بدون تردید باید از آن حفاظت گردد. هرچه بیشتر در اقتصادی که مبتنی‌بر ایده است تعمق کنیم، بیشتر به موفقیت افرادی که ایده‌هایشان را پرورش و توسعه داده‌اند، ایمان می‌آوریم. 

 این یعنی هم داشتن یک زندگی خوب و هم حق بهره‌مندی از حقوق (درآمد)؟ 
 ببینید، این امر فراتر از حق بهره‌مندی از حقوق است؛ حق بهره‌مندی از حقوق یعنی این‌که من به شما بگویم که یک امتیاز انحصاری به شما می‌دهم تا بتوانید مقدار بسیار کمی پول استفاده کنید. منظور من چیزی فراتر از این حرفه‌است. من می‌گویم که باید به افرادی که کار قابل توجه و برجسته‌ای انجام می‌دهند اجازه داده شود تا از آن پول دربیاورند، چون در برخی صنایع انجام چنین کارهایی پرمخاطره و بسیار هزینه‌بر است و افراد باید پول زیادی وارد کار کنند تا قادر به تامین همه هزینه ها باشند. درعین حال باید قوانینی وجود داشته باشد که مجوز دسترسی به ایده‌ها، کار و دانشی که به‌سبب چنین اقتصاد خلاقی شکل گرفته و پرورش یافته را هم به افراد بدهد. 
کارآفرینان در اقتصاد خلاق که به آن‌ها «کارآفرینان خلاق» هم می‌گویند، خلاقیت را جهت آزادسازی ثروت و دارایی درونیشان به کار می‌گیرند. آن‌ها مثل سرمایه داران حقیقی براین باورند که اگر این دارایی خلاق به‌درستی مدیریت شود، بر دارایی‌هایشان خواهد افزود. این کارآفرینان پنج ویژگی مشترک دارند: 1) خیال، 2) تمرکز، 3) شم‌اقتصادی، 4) غرور، و 5) نیاز.

 حالا به «صنایع خلاق» می‌رسیم. منظور از صنایع خلاق چیست؟ 
 (با خنده) این همان سوالی است که اغلب از پاسخگویی به آن خودداری می‌کنم، ولی به شما در این‌باره خواهم گفت. لیستی متشکل از حدود 14 صنعت که اساس همه آن‌ها هنر است، وجود دارد که اغلب کشورها آن را پذیرفته‌اند؛ این صنایع شامل تبلیغات، هنر، معماری، صنایع دستی، طراحی، مُد، چاپ، فیلم و ویدیو، رادیو و تلویزیون، هنرهای نمایشی، موسیقی، عکاسی، نرم‌افزارهای سرگرمی، نرم‌افزار و خدمات کامپیوتری می‌باشند. من در کتابم دیگر صنایعی که اساس علمی و غیرهنری داشته‌اند را هم آورده‌ام و می‌توان گفت که جامعتر عمل کرده‌ام. علت استفاده بسیار زیاد من از اصطلاح «صنایع خلاق» هم این است که دولت‌ها این اصطلاح را می‌فهمند، سازمان جهانی مالکیت فکری و آنکتاد از آن استفاده می‌کنند و می‌توان گفت که هرکس به نوعی با آن سروکار دارد؛ پس این اصطلاح کاملا مناسب است. 
خلاقیتی که من از آن صحبت می‌کنم تقریبا در همه‌جا وجود دارد. اگر مدیریت و اداره یک هتل به‌عهده من بود، چیزی که باعث موفقیت من در این عرصه می‌شد، اجاره یک اتاق با قیمت مناسب بود که خدمات خوب و قابل قبولی به مشتری ارایه دهد. اگر من به‌دنبال ساخت یک دارو هستم، به افرادی نیاز دارم تا فکر کنند و ایده‌ای برای ایجاد تمایز میان محصول ما و دیگر محصولات ارایه دهند. و یا اگر می‌خواهم تفرجگاهی ساحلی کنار دریاچه ژنو را اداره کنم، باید از قایق‌داران درباره این‌که چگونه می‌توانم بهترین تفرجگاه ساحلی را داشته باشم مشورت بگیرم. با نشستن در اتاقک خود به چنین هدفی نخواهم رسید. باید پایم را  از اتاق بیرون بگذارم و با قایق‌دارانم صحبت کنم. پس در هر شرایطی می‌توان خلاقیت را به‌کار برد. 
«صنایع کپی‌رایت» صنایعی را دربرمی‌گیرد که محصول اصلی آن‌ها حق کپی‌رایت و یا کارهای مرتبط می‌باشد. «صنایع امتیاز انحصاری» شامل صنایعی می‌شود که محصولشان امتیاز انحصاری باشد یا با آن سروکار داشته باشد. «صنایع طراحی و علامت تجاری» از این‌ها هم گسترده‌تر بوده و صرفا اندازه و تنوع آن‌ها است که متمایزشان می‌کند. این چهار صنعت «صنایع خلاق» و «اقتصاد خلاق» را تشکیل می‌دهند. البته بر این تعریف اختلاف نظرهایی وجود دارد. تاکنون تمام تعاریف طبق عرف بین‌المللی مورد پذیرش قرار گرفته، ولی بر این تعریف خاص هنوز اجماعی صورت نگرفته است.

 بنابراین برای تشخیص صنایع خلاق نباید توجه خود را محدود و معطوف به بخش خاصی کنیم؟
خیر. صنایع تولیدی و خدماتی سنتی معمولا غیرخلاق به‌شمار می‌آیند، ولی اگر جنبه و دیدگاهی خلاق به آن‌ها ببخشیم، با نتیجه جالبی مواجه می‌شویم. مثلا در صنعت ماشین‌سازی که تولید سنتی به حساب می‌آید، اگر ماشین‌سازی آمریکا را با ماشین‌سازی ژاپن مقایسه کنیم میبینیم که یکی به‌شدت خلاق است درحالی‌که دیگری خلاق نیست. برخی افراد به جنبه‌های سنتی خلاقیت بسیار توجه دارند که این باعث می‌شود کلیت موضوع را از دست بدهند. گستره بحث من بسیار وسیعتر از این حرفه‌است و همه کارهایی که انجام می‌دهیم را دربرمی‌گیرد. من مایلم که آن را از حالت محدود و انحصاری خارج کنم. و خوشحالم که می‌توانم بگویم دولت انگلستان که کار در این زمینه را با محدود کردن خلاقیت به هنر شروع کرده بود، اکنون نسبت به این مساله  بسیار بازتر و جامع‌تر برخورد می‌کند. 

 مگر انگلستان کار در زمینه صنایع خلاق را با میراث فرهنگی آغاز نکرد؟
بله، همینطور است. ولی آن [برنامه] زیاد دوام نیاورد. در آن زمان دولت محافظه‌کار در رأس حکومت انگلستان بود و تا سال 1997 هم این دولت برقرار بود. حزب کارگر در اواسط دهه 1990 به ایده صنایع خلاق روی آورد. آن‌ها می‌خواستند رویکردی کاملا نو نسبت به هنر و سرمایه هنر را در پیش بگیرند. کریس اسمیت، وزیر فرهنگ حزب کارگر در آن زمان، معتقد بود که هرچه بیشتر از مزایای اقتصادی هنر بگوید، وزارت دارایی منابع مالی بیشتری را در اختیار او قرار خواهد داد. مثلا اگر می‌گفت که 500 میلیون پوند یا حتی یک میلیارد پوند برای ایجاد اشتغال در هنر نیاز است، وزارت دارایی بی‌درنگ این بودجه را تامین می‌کرد، و او همینگونه عمل کرد. این یک ترفند سوری برای پول گرفتن از دولت بود که بسیار موفق هم عمل کرد. و این شد که دیگر این باور در همگان شکل گرفت که هنر تنها به‌لحاظ جنبه هنریاش ارزشمند نیست، از نظر اقتصادی هم می‌تواند بسیار مهم باشد. این پیام ساده را اکنون همه ما می‌دانیم. اکنون زمان حرکت و پیشرفت است.

 برای چنین اقتصاد خلاقی باید الگوی تجاری جدیدی ارایه دهیم؟
بله، و فکر می‌کنم که یک الگو درحال شکل‌گیری و گسترش است. من در کتابم راجع به بعضی از شیوه‌هایی که مردم ازطریق آن‌ها کسب‌وکار می‌کنند نوشته‌ام؛ شیوه‌هایی که هنوز تا حدودی صدق می‌کنند. ولی امروزه شیوه‌های کاری، بازتر و مشارکتی‌تر است. به نظر می‌رسد که بیشترشان توسعه یافته‌اند و این توسعه باز هم ادامه خواهد داشت. پیشرفت و توسعه یک شبه اتفاق نمی‌افتد و نیازمند تحولاتی در نظام آموزشی است. مردم هم باید نگرش خود را نسبت به ریسک کردن تغییر دهند. 
مثلا در لندن یک شیوه کاری مشارکتی و فوق‌العاده وجود دارد که اگر شما ایده‌ای داشته باشید، دوستی، افرادی و یا موسسه‌ای را پیدا خواهید کرد که بگوید: «چه ایده خوب و شگفت‌انگیزی!» و این در بسیاری از کشورهای جهان در همین حد است و نه بیشتر. این شیوه با کارهای مشارکتی در زمینه متن باز
 و نرم‌افزار رایگان آغاز شد ولی گستره آن فراتر از این حرفه‌است. مثال تفرجگاه ساحلی را به‌خاطر بیاورید؛ کسی که احساس مسوولیت، پول  و جایگاه مدیریت را یک‌جا داشته باشد، ولی گوشه‌ای بنشیند و حرکتی از خودش نشان ندهد به هیچ جایی نمی‌رسد، اگر هم به جایی برسد بسیار طول خواهد کشید. پس باید از استعدادی که درون خود دارد استفاده کند. پس دوباره از قدم اول آغاز می‌کنیم؛ این‌که هرکس باید ایده‌ای داشته باشد. هرچه افراد بیشتری را در این ایده مشارکت دهید، خواه همکار یا کاربر، شریک یا مشتری و یا هر فرد دیگری، زودتر به نتیجه [مطلوب] خواهید رسید. مدیریت افراد در یک گروه و یا کار مشارکتی یک مهارت محسوب می‌شود چرا که به هرکسی طبق توانمندی‌های که دارد کار محول می‌کنید. و زمانی که به آن‌ها بگویید «برای تمام ایده‌هایتان ارزش و احترام قایل هستم» آن‌ها را برای انجام کار گروهی متحد کرده‌اید. برقراری تعادل کمی دشوار است. 

 با این اوصاف، شما با ساختارهای «اقتصاد صنعتی» و «صنعت خلاق» در شکل ارایه شده توسط شرکت خوشه های خلاق (شکل‌های شماره 1 و 2) موافق هستید؟ 
بله، موافقم. البته در نظر من مراحل «ایجاد [ایده]» و «تولید» نامشخص‌تر و درهم آمیخته‌تر هستند. به‌طورکلی، در ساختار اقتصاد صنعتی، کاری که یک مهندس یا متخصص انجام می‌دهد این است که طرحی رو به یکی از کارمندان می‌دهد و می‌گوید «این کاری است که من از شما می‌خواهم»؛ درحالی‌که در ساختار صنعت خلاق، بین همتایان کاری گفتگوها و تعاملاتی شکل می‌گیرد، مثل تعاملات دوطرفه میان صاحب ایده و تولیدکننده، تعاملاتی که می‌توان گفت تا حدودی دورانی است. مرحله «توزیع» بسیار مهم است. من واژه «کاربر» را می‌پسندم چون روز بهروز افرادی که در منزل مصرف‌کننده محصولات بوده‌اند، به افراد صاحب ایده تبدیل می‌شوند. پس می‌توان نتیجه گرفت که در ساختار اقتصاد صنعتی با توسعه خطی محصول، از مرحله «ایجاد[ایده]» به مرحله «مصرف» مواجه بودیم؛ درحالی‌که در ساختار صنعت خلاق، فرایندی مشارکتی و اشتراکی در جریان است. ضمن این‌که فرایند در ساختار اقتصاد صنعتی طی چندین سال اتفاق می‌افتاد، زیرا هنگام شکل‌گیری و توسعه ایده، تجهیز ماشین‌آلات، رساندن محصول به تولید انبوه و آغاز زنجیره توزیع باید آغاز می‌شد. ولی در ساختار صنعت خلاق به جز دو مورد استثناء سرعت فرایند می‌تواند بسیار بالا باشد؛ آن دو مورد هم یکی صنعت داروسازی (دارو) با ارزش حدوداً یک تریلیون دلار و دیگری صنعت فیلم‌های هالیوودی با ارزشی بالغ بر 75 میلیون دلار می‌باشند که هر دو به‌لحاظ مقیاس زمانی، بسیار طولانی هستند. 
اکنون به چه شکل مراحل اتفاق می‌افتد؟ کسانی که ایده دارند با مصرف‌کنندگان درون همین چرخه تعامل می‌کنند، مصرف‌کنندگانی که از قضا بسیار خلاق هستند. نگاهی به چگونگی عملکرد کنونی صنایعی همچون گردشگری، نرم‌افزار و یا بازی‌های ویدیویی بیاندازید متوجه خواهید شد که همگی کاملا وابسته به بازخورد فوری رفتار این افراد یا همان کاربران است، و این نه تنها به دلیل قدرت خریدشان، بلکه به دلیل درکی است که از اصل تقریبی خریدار- به- خریدار دارند. در برخی از صنایع، این افراد – یا همان مشتریان یا کاربران- می‌گویند که ایده‌ای دارند و شرکت‌هایی که به افراد اجازه به‌کارگیری ایده‌هایشان جهت ایجاد کسب و کار [و محصول] را می‌دهند، یک زنجیره تامین بسیار پرسرعت و موثر را تشکیل می‌دهند. همین فرایند سابقا سال‌ها زمان میبرد، ولی اکنون در عرض چند روز انجام می‌شود. 

 دلیل چنین سرعتی، فناوری‌های اطلاعات و ارتباطات است؟ 
بله. اگر می‌بینید که امروزه بازی‌های ویدیویی توسعه یافته‌اند، دلیل آن مصرف‌کنندگان بوده‌اند که از گسترش این بازی‌ها لذت برده و درنتیجه در این رابطه قابل تقدیرند. چنین چیزی محدود به این صنعت نیست و در بسیاری صنایع دیگر نیز به همین منوال است. از این‌ر‌و من فکر می‌کنم که بهتر است برای آن دسته از صنایعی که در آن‌ها چرخه خطی جای خود را به یک چرخه دورانی داده است، به‌جای عنوانِ «اقتصاد صنعتی»، عنوانِ «اقتصاد صنعتی خلاق» را جایگزین کنیم. یعنی مثلا بتوان از مراحل «تولید»، «توزیع» و «مصرف» هم «ایجاد [ایده]» کرد. هر کسی که در مراحل «تولید»، «توزیع» و «مصرف» به‌کار گرفته می‌شود، هم توانایی و هم قدرت خلق ایده هایی را دارد که ساختار تولید، توزیع و مصرف را متحول می‌کنند. 

 طبق توضیحات شما مصرف‌کننده یا همان کاربر، به‌عنوان «خالق» عمل خواهد کرد. 
چنین کسی هم مصرف‌کننده، کاربر و هم خالق خواهد بود. در بسیاری کارها مثل تماشای تلویزیون، ما مصرف‌کننده منفعل و غیرفعال هستیم، هنگام کار با اینترنت کمی فعال هستیم، و زمانی که نوبت به بازی‌های ویدیویی می‌رسد، خیلی فعال‌تر به‌طور می‌شویم. به‌طور مثال نگاهی به صنعت طراحی بیاندازید. مردم طرح و طراحی را به شیوه‌های مختلفی تجربه می‌کنند. و یا کار طراحی مُد و مدهای سطح بالا را درنظر بگیرید. چیزی که امروزه در این زمینه اتفاق می‌افتد این است که هر فردی مُد را تجربه می‌کند، چه توزیع‌کننده باشد، چه کسی که دارد در خیابان راه می‌رود؛ حالا دیگر مردم هر لباسی را با لباسهای دیگرشان سِت می‌کنند و به شکل‌های متنوعی آن‌ها را می‌پوشند. همین باعث می‌شود که یک نفر تو خیابان دیگری را ببیند و با خودش فکر کند «خدای من، چه تیپ فوق‌العاده‌ای! من هم باید از این استایل استفاده کنم.»؛ درحالی‌که کسی که در سال 1950 در یکی از خیابان‌های پاریس نشسته و به اطرافیان خود نگاه می‌کرده، هرگز چنین تفکری در ذهنش شکل نمی‌گرفته که از طرز لباس پوشیدن مردم دور و بر خودش ایده‌برداری کند. این روزها چنین چیزهایی، دورانی است و بسیار بسیار سریع اتفاق می‌افتد.

 فرایند رساندن یک محصول خلاق به بازار، اگر بخواهد متفاوت با شیوه و ساختار سنتی باشد، به چه شکل انجام می‌گیرد؟ 
در این زمینه اساسا یک تفاوت عمده وجود دارد و آن این است که در ساختار سنتی، این فعل [ورود به بازار] توسط یک گروه بسیار کوچک و برگزیده، مدیریت می‌شد که برای راه یافتن به آن باید حسابی تلاش می‌کردید و دست آخر هم باید تابع هر امری در آن‌جا می‌شدید. درحالی‌که اکنون افراد بسیاری هستند که ایده خلق می‌کنند و هر روز هم مساله جنبه رقابتی بیشتری پیدا می‌کند. من همواره عنوان کرده‌ام که صنایع خلاق، بسیار بسیار رقابتی هستند. اصلا به نظر من رقابتی‌ترین کار موجود در جهان همین کارها هستند. در چنین مشاغلی صحبت از تعداد اندکی افراد نخبه و خاص نیست. کسانی هم که درحد میانه و معقول خوب عمل می‌کنند هم می‌توانند به طریقی وارد این عرصه شده و پول دربیاورند و ضمن این‌که از کار لذت ببرند. لس‌آنجلس و صنعت فیلم‌سازی آن را درنظر بگیرید. هر ساله تعداد بسیار کمی فیلم موفق در آن‌جا ساخته می‌شود که درآمدزا باشد، و هر استودیوی فیلمسازی چیزی حدود 6 فیلم می‌سازد. چند استودیو که [رویهم‌رفته] 35 فیلم بسازند – که چنین رقمی بسیار ناچیز شمرده می‌شود- تعداد دو میلیون نفر را به‌کار گرفته‌اندمی‌سازد. از این رقم، زندگی بسیاری افراد از استاندارد بالایی برخوردار است. در این صنعت خیلی ثروت وجود دارد. استودیوهای قَدَر و بزرگ و اِیجنتهای مهم و بازیگران بزرگ هم هستند، ولی تعداد بسیار زیادی افراد دیگر هم وجود دارند. چه خواستار بازیگری باشی، چه بخواهی کار اجرایی انجام بدهی؛ برایت در آن‌جا کار وجود دارد. این‌ها بنگاه‌های کوچک و متوسط نیستند، انسان هستند. بسیاری از دولت‌ها و سازمان‌های زیرمجموعه سازمان ملل متحد به این بنگاه‌ها توجه ویژه داشته و ترجیح می‌دهند افراد را نادیده بگیرند. و نتیجه‌اش هم این می‌شود که آمارها و ارزیابیهایشان روز بهروز تصویر اشتباهی از جهان واقعی را ارایه می‌کنند. آن‌ها زندگی بسیار خوبی دارند و بسیار هم [در کار خود] ماهر و کاردان و رقابت‌جو هستند و درآمد خیلی زیادی هم دارند. این در ذهن من تقریبا یک الگو شده است، ریزبومی (Microcosm) از یک صنعت خلاق. ما باید دست از تشویق مردم برای سوپراستار شدن، یا کارآفرین شدن برداریم. اگر یک کاری خیلی، خیلی خوب انجام شود، هم بسیار لذت‌بخش است و هم بسیار درآمدزاست. البته برای رسیدن به این هدف قطعا باید توزیع گسترده‌ای داشته باشید. 

  و مالکیت فکری کجای چنین چرخه‌ای جای خواهد داشت؟ 
همه افراد در این سیستم، تاکید می‌کنم همه افراد، باید از مالکیت فکری آگاه باشند. نه این‌که یکی بیشتر از دیگری بداند. مالکیت فکری همان پول رایج است، و یا عامل پشتیبان. همان چیزی که در پایان روز باعث می‌شود افراد به‌وسیله آن کار کرده و به کار خود افتخار کنند. بنابراین ضروری است هرکسی که معامله‌ای انجام می‌دهد درباره مالکیت فکری بداند. در زمان گذشته افراد جهت انجام معامله باید درباره مواد اولیه و قانون قراردادها اطلاعات میداشتند، ولی امروزه مردم باید از مالکیت فکری و قانون قراردادها جهت این مهم، کسب آگاهی کنند. و همه آن چه که باید درباره مالکیت فکری بدانند در پاسخ به یک سوال خلاصه می‌شود: «من چه چیزی دارم که بتوان از آن به‌عنوان اهرمی جهت کسب درآمد از دیگران استفاده کنم؟» 
در عرصه جهانی برای نیل به مزیت رقابتی، مالکیت فکری یک مولفه محسوب می‌شود. اثر مالکیت فکری تقریبا در کلیه صنایع قابل مشاهده است، این طور نیست که صرفا اثر آن را در صنایع سنتی همچون کپی رایت و حق امتیاز انحصاری (که در حال گسترش هم هستند) بتوان مشاهده کرد؛ در هر صنعتی که به‌نوعی با عناوین تجاری، طراحی و برَند سرو کار داشته باشد، از صنعت غذا گرفته تا ورزش، ردی از مالکیت فکری وجود دارد. شرکت‌ها به‌دنبال این هستند که درآمد خود را از هر محصول خلاق به حداکثر برسانند، بنابراین تا جایی که می‌توانند مالکیت فکری و حق [انحصاری] برای خود ایجاد می‌کنند. از دیدگاه یک شرکت، استدلال‌هایی که به نفع خصوصی‌سازی هستند بسیار و مخالفت‌ها اندک می‌باشند. محصولات خلاق بسیاری، که شمارشان نیز رو به افزایش است، وجود دارند که مطابق برچسب مالکیت الصاق شده به خود، اشاره به «خصوصی بودن» خود دارند.

 بدون استفاده از مالکیت فکری نمی‌توان این کار را انجام داد؟
خیر، مالکیت فکری ضروری است. قانون قراردادها تنها پوشش و لفافی برای رسیدن به مقصود است. مالکیت فکری است که مهم و حیاتی به‌شمار می‌آید. 
این قوانین مالکیت فکری به لحاظ این‌که هر فردی می‌تواند خارج از قرارداد مالکیت هم دست به خلق و ابتکار بزند، داوطلبانه و اختیاری به شمار می آیند. افراد خلاق بسیاری هستند که اصلا خود را وارد بازار نکرده و قراردادی امضاء نمی‌کنند. خودشان نمی‌خواهند این کارها را انجام دهند. آن‌ها ادعایی بر حقوق خود ندارند... دست‌های دیگری از افراد نیز وجود دارند که علیرغم این‌که کارشان ارزشمند است، بنا بر بعضی مسایل اخلاقی پولی بابت آن دریافت نمی‌کنند... و عده دیگری هم وجود دارند که به راحتی مرتکب خطا می‌شوند.

 و به عنوان آخرین سوال، بخش اعظمی از صنایع خلاق را بنگاه‌های کوچک و متوسط تشکیل می‌دهند. این بنگاه‌ها چگونه ایده‌ها و محصولات خلاق خود را مدیریت و بر روی آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند؟
کاری که بنگاه‌های کوچک و متوسط باید بکنند این است: اولا خلاقیت از افرادی شاغل در سازمان‌های مختلف با اندازه‌های متفاوت، از بسیار بزرگ تا بسیار کوچک، بروز پیدا می‌کند. بنابراین طبقه‌بندی بنگاه‌های کوچک و متوسط واقعا بر آن‌ها تاثیری ندارد. ثانیا تصمیم‌گیری حیاتی و مهم وقتی است که شما بتوانید زمانی که باید ایده‌ها را به اشتراک بگذارید و زمانی که باید آن‌ها را حفظ کنید و تحت مالکیت خود دربیاورید را از هم تشخیص دهید. من با یک شرکت رسانه‌ای موفق درزمینه نرم‌افزارهایشان همکاری می‌کنم. سوال این‌جاست: آن‌ها باید حق امتیاز انحصاری گرفته و ادعای کپی‌رایت (حق تالیف) کنند و یا این‌که به کارمندان و مشتریان خود اجازه تغییر و اصلاح محصولات خود را بدهند؟ پس سوال بسیار حیاتی این است: چه زمانی تحت تصرف و مالکیت [خود] بگیر و چه زمانی آن را واگذار کن. 
کلام پایانی 
هدف از حقوق مالکیت فکری این است که از آفرینش‌های آگاه، منحصر به‌فرد و خلاق و مبتکری که توسط ذهن انسان خلق می‌شوند محافظت کرد. همین که خالق یا مبتکر تصمیم به شناخت و یا ادعای مالکیت بر تولیدات دارای ارزش افزوده خود ازطریق به‌کارگیری ابزارهای سیستم حقوقی مالکیت فکری بگیرد، این حقوق در بازار قابل استفاده می‌گردند. در عصر اطلاعات و دانش وسیعی که ما در آن زندگی می‌کنیم، اهمیت مالکیت فکری، که درون دارایی‌های خلاق و مبتکر قرار گرفته است، تا جایی بالا رفته است که همه محصولات و خدمات با درجات متفاوتی به استفاده موثر از ابزارهای سیستم مالکیت فکری در جهت تجارتی کردن موفق بستگی دارند. 
چنین خلاقیت و ابتکاری ذاتاً به اموال شخصی، یعنی شخصی شده و تحت مالکیت درآمده، تبدیل می‌شود. یعنی درحالی‌که [قوه] خلاقیت و ابتکار در نوع خود جهانی هستند، حقوق مالکیت انحصاری درخصوص مخلوقات و محصولات فکری، که [با الهام] از خلاقیت و ابتکار افراد به‌وجود آمده‌اند، قلمروی محدودکننده هنجارهای قانونی و استانداردهای مالکیت درخصوص این محصولات می‌شوند. 
این‌که ما از عقیده تئودور آدورنو درخصوص صنایع خلاق و یا از مفاهیم رایج صنایعی که برمبنای کپی‌رایت  بوده و یا محتوامحور می‌باشند فاصله گرفته‌ایم یا خیر اهمیت چندانی ندارد، موضوع مهم و اساسی در این‌باره این است که تلاش انسان و محصولاتی که درنتیجه آن به‌دست می‌آیند، با خلاقیت آغاز می‌شوند. پس این بستگی به ظرفیت و گنجایش افراد دارد که از این خلاقیت [چگونه و تا چه حد] بهره بگیرند و این انگیزه و محرک اصلی یک جامعه کاری رقابتی و پویا می‌باشد. همراه با خلاقیت، مالکیت فکری نیز به برانگیختن اقتصادهای خلاق مدرن کمک خواهد کرد.

منبع: نشریه اقتصاد خلاق